سلسله پيشداديان: افسانه يا واقعيت

 سلسله پيشداديان: افسانه يا واقعيت   :

 نخستين دودمان فرمانروا در تاريخ اساطيرى و حماسى ايران زمين «پيشداديان» بودند. پيشداد به معنى «اولين كسى كه قانون آورده است». در شاهنامه فردوسى نخستين پادشاه پيشدادى «گيومرث» (كيومرث) (كيومرس) بود كه در متون اوستايى و باستانى نخستين انسان آريايى و اولين فرمانروا بوده و مطابق متون اساطيرى بعد از اسلام نخستين مرد كيومرث و نخستين زن «مرديانه» بود. بعد از او به ترتيب هوشنگ و جمشيد به جهاندارى مى رسند. ضحاك تازى بعد از آنكه جمشيد را شكست مى دهد، مدتى بر ايران حكومت مى كند و فرزندان جمشيد را اسير مى نمايد. اما دچار قيام كاوه آهنگر و فريدون مى شود. بعد از زندانى شدن ضحاك در دماوندكوه، فريدون، منوچهر، نوذر، زاب و گرشاسب به فرمانروايى و سردارى مى رسند. بعد از زوال پيشداديان يكى از نوادگان منوچهر به نام كيقباد به كمك رستم قهرمان داستان هاى حماسى ايران، فرمانروايى خاندان كيان را پايه ريزى مى كند.
•كيومرث
طبق متون اوستايى او آدم ابوالبشر است و اولين انسانى است كه از «اهورامزدا» (داناى بزرگ) كه خداوند يكتا است اطاعت كرد. مورخين اسلامى او را گلشاه لقب داده اند كه به معنى فرمانرواى كوهستان است. در ادبيات بعد از اسلام او را نخستين كشورگشا معرفى كرده اند. نخستين بزرگى كه كشور گشود- سرپادشاهان كيومرث بود. فردوسى درباره او مى گويد: كيومرث چون ابتدا در كوه اقامت داشت پلنگينه (پوست پلنگ) مى پوشيد و در اشعارش مى گويد: كيومرث شد بر جهان كدخداى _ نخستين به كوه اندرون ساخت جاى سر تخت و بختش برآمد ز كوه _پلنگينه پوشيد خود با گروه. مى گويند بنياد شهرسازى از او است. شهر هاى اسطخر، دماوند و بلخ را او بنا كرد. چون فرزندش سيامك به دست ديوان كشته شد، بعد از مرگ كيومرث پادشاهى به نوه اش «هوشنگ» رسيد.
•هوشنگ
هوشنگ در اوستا «هائو شيانگها» (
Haoshyangha) ذكر شده. بعضى از مورخين او را اولين پيشداد (اولين قانونگذار) معرفى مى كنند، زيرا بر هفت اقليم فرمانروايى مى كرد. درباره معنى اسم او اختلاف است. فردوسى هوشنگ را برگرفته از هوش و فرهنگ مى داند و در اين باره مى گويد: گرانمايه را نام هوشنگ بود _ تو گفتى همه هوش و فرهنگ بود
زبان شناسان باستانى و شرق شناسان اروپايى «هائو شيانگها» را به معنى «فراهم سازنده منازل خوب» آورده اند، چون او بود كه شهر هاى شوش و بابل را بنياد نهاد. در زمان او آهن و آتش كشف شد و ابزار هاى جنگى آهنى فراهم آمد. فردوسى در باب كشف آتش مى گويد كه هنگام پرتاب سنگ براى كشتن مار آن سنگ به سنگ ديگرى برخورد كرد و اخگرى پديد آمد.
فروغى پديد آمد از هر دو سنگ _ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ. چون تهيه  آتش براى زندگى مشكل بود، به دستور هوشنگ آتشكده هايى در فارس، آذربايجان و خراسان برپا كردند تا مردم بتوانند، آتش آماده از آن بردارند. داستان هوشنگ درباره كشف آتش نشان مى دهد كه ايرانيان آتش پرست نبوده اند ولى آتش را از جهت روشنايى و گرمى بخشيدن به زندگى آدميان حفظ مى كردند و سعى در نگهدارى آن داشتند.به انگيزه كشف آهن در دهم بهمن جشن سده را برپا مى داشت، يعنى زمانى كه پنجاه شب و پنجاه روز تا اول بهار (عيد نوروز) باقى بود. فردوسى درباره جشن سده مى گويد:ز هوشنگ ماند اين سده يادگار _ بسى باد چون او دگر شهريار /در زمان او مردم توانستند كه از پوست حيوانات لباس تهيه نمايند.
•تهمورث ديوبند
سومين پادشاه پيشدادى تهمورث (طهمورث) است به معنى دلير ملقب به «زيناوند» به معنى دارنده سلاح و زين. در تاريخ طبرى و مروج الذهب مسعودى آمده است كه در زمان او بودا در هند ظهور كرد. او بت پرستى را برانداخت و چون بر ديوان مازندران غلبه كرد، ديوان به او سواد خواندن و نوشتن آموختند لذا به آنان امان داد. در زمان او مردم ريسندگى و بافندگى آموختند.

 

رستم دستان از پهلوانان دوران پيشداديان كه در شاهنامه از او به تفصيل نام برده شده


•جمشيد
جمشيد فرزند تهمورث چون رويش مانند «شيد» (خورشيد) مى درخشيد به جمشيد به معنى درخشنده معروف شد. او نيز مانند فرمانروايان قبلى پيشدادى از «فره ايزدى» (تائيد الهى) و پشتيبانى «اهورامزدا» برخوردار بود. طبق روايات فردوسى زمانى كه طول روز و شب برابر شد (اول فروردين) را نوروز ناميد و جشن نوروز را برپاى داشت، در دوره حكمرانى او انواع سلاح هاى آهنى ساخته شد.تهيه انواع لباس از ريسيدن نخ هاى پنبه اى، ابريشمى و پشمى رواج يافت. سنگ هاى گران بها از معادن استخراج گرديد. دارو ها و عطريات متفاوت شناخته شد. فن پزشكى به اعلا درجه در آن زمان رسيد. در ساختمان سازى انقلابى روى نمود چون ديوان مازندران ساختن خشت و آجر و نحوه به كارگيرى گچ و سنگ را به آريايى ها آموختند. از اين رهگذر قصر هاى باشكوه در ايران بنا گرديد. مردم به چهار طبقه تقسيم شدند. ۱- آموزيان (دانشمندان و دينداران.) ۲- نيساريان (سپاهيان و لشكريان). ۳- نسوديان (برزگران) ۴- آهنوخوشان (پيشه وران). جام جم (جام گيتى نما) كه به وسيله آن جمشيد مى توانست وقايع هفت اقليم را در آن ببيند، در زمان او بود، اين جام بعد ها به كيخسرو و دارا رسيد. اما زمانى رسيد كه جمشيد از باده قدرت سرمست شد و طورى كبر و غرور بر او چيره شد كه خود را جهان آفرين خواند و مورد قهر الهى قرار گرفت و ضحاك تازى را بر او چيره ساخت.
از اين جهت بود كه فردوسى طوسى گويد:شما را ز من هوش و جان در تن است _ به من نگرود هركه اهريمن است/گر ايدون كه دانيد من كردم اين _ مرا خواند بايد جهان آفرين/زمانى كه در جام جهان بين هر چه را كه اراده مى كرد، مى ديد غرورش زيادتر شد:/پس آن جام بركف نهاد و بديد _ در او هفت كشور همى بنگريد.ضحاك جمشيد را كشت و دو خواهر او به نام هاى «شهرناز» و«ارنواز» اسير كرد و سپس به زنى گرفت. بعد از آنكه كاوه و فريدون قيام كردند و ضحاك را در دماوندكوه به بند كشيدند، فريدون از نژاد جمشيد به حكمرانى ايران رسيد.
•قيام كاوه و جهاندارى فريدون
هنگامى كه ضحاك براى خوراك مار هاى روى شانه هايش همه فرزندان كاوه آهنگر را قربانى كرده بود و فقط يك فرزند براى كاوه مانده بود و پيش شاه ستمكارى چون ضحاك گفت (يكى بى زبان مرد آهنگرم _ ز شاه آتش آيد همى بر سرم). شاه توجهى نكرد و كاوه چون آهنگر بود پيشبند چرمى خود را كه از پوست شير بود بر فراز چوبى برافراشت و از آن پس به عنوان «درفش» (پرچم) از آن سود جست. مردم به دور كاوه و درفش او گرد آمدند به طورى كه بر سپاه ضحاك پيروزى يافت و ضحاك متوارى شد و از ايران خارج شد و از دجله گذشت تا از خشم ايرانيان در امان بماند. كاوه با قيام خود خواست كه «فريدون» فرزند «آبتين» را كه از نژاد جمشيد بود به فرمانروايى ايران انتخاب نمايد. لذا فريدون به تعقيب ضحاك پرداخت (به اروندرود اندر آورد روى _ چنان چون بود مرد ديهيم جوى)
(اگر پهلوانى ندانى زبان _ به تازى تو اروند را دجله خوان) فريدون خود را به سرزمين تازيان رسانيد ضحاك را دستگير و او را در دماوندكوه زنجير كرد. در داستان كاوه و فريدون چيزى كه مهم است، ايجاد پرچم  ايران است، چون كاوه در تاريخ اساطيرى ايران با درفش خود حماسه آفريد و ضحاك عرب را شكست داد و به دست فريدون كه از نژاد ايرانى بود در دماوند كوه زندانى نمود. از آن زمان به بعد پرچمى كه او ساخته بود به «درفش كاويان» معروف شد. كاوه كسى است كه سرداران ايران به درفش او تيمن مى جستند.
ابومنصور ثعالبى مورخ قرن پنجم در باب اين درفش عين روايت فردوسى را آورده و گفته است: «فريدون پس از آسودگى از كار ضحاك چرم كاوه را به جواهر بياراست و درفش كاويان ناميد.» فريدون فرزند آبتين كه مادرش فرانك بود، دوره دوم جهاندارى پيشداديان را آغاز كرد و بعد از او مهم ترين زمامداران پيشدادى عبارت بودند از منوچهر، نوذر، زاب و گرشاسب. فريدون چون در مهرماه بر ضحاك غلبه كرد و بر تخت نشست آن روز را عيد و جشن آن روز را مهرگان خواندند.
•تقسيم  سرزمين فريدون بين فرزندانش
فريدون در زمان جهاندارى اش كشورش را بين پسرانش به شرح زير تقسيم كرد تا با خيال آسوده بتواند به بندگى اهورامزدا (خداى يگانه) بپردازد. ايران را به «ايرج» داد، توران (تركستان) را به «تور» و شام و روم را به «سلم» سپرد. چون ايران از تركستان و شام آباد تر بود سلم و تور بر ضد ايرج متحد شدند و در جريان جنگى ايرج را كشتند و جنازه او را پيش پدر فرستادند. فردوسى در اين باب مى گويد:(نهفته چو بيرون كشيد از نهان /به سه بخش كرد آفريدون جهان)(يكى روم و خاور دگر ترك و چين/سوم دشت گردان و ايران زمين )(نخستين به سلم اندرون بنگريد /همه روم و خاور مر او را گزيد)(دگر تور را داد توران زمين /ورا كرد سالار تركان و چين)و زان پس چو نوبت به ايرج رسيد / مر او را پدرشهر ايران گزيد)در زمان پادشاهى منوچهر براى پايان دادن به اختلاف مرزى بين ايران و توران مقرر شد كه آرش كمانگير تيرى از مازندران يا از فراز دماوندكوه پرتاب كند و آن تير هرجا كه بر زمين افتاد مرز ايران و توران باشد. در شاهنامه از آرش نامى برده نشده است ولى در متون اوستايى ارخش و در كتاب الكامل ابن اثير «ايرش» و در منابع ديگر به ويژه تاريخ طبرى «ارشش با تير» و در مجمل التاريخ والقصص «آرش شواتير» آمده است. در دانشنامه ادب فارسى بخش آسياى ميانه به سرپرستى حسن انوشه بعد از آن كه همه روايات تاريخى و اسطوره ها را در كنار هم مى گذارد به اين نتيجه مى رسد كه افراسياب پادشاه توران با منوچهر فرمانرواى ايران قرار گذاشتند، تيرى كه از فراز البرزكوه (دماوندكوه) به سمت مرز توران پرتاب گردد، مرز ايران و توران را تعيين كند. آرش بر بالاى قله دماوند رفت و با آن كه مى دانست پس از پرتاب تير جان از كالبد او خارج مى شود، تير را پرتاب كرد. اين تير از بامداد تا نيم روز برفت و در كنار جيحون بر درخت گردويى فرود آمد و مرز ايران و توران معين شد. در بيشتر منابع اسلامى جاى فرود آمدن تير را مرو نوشته اند و محل پرتاب آن را آمل، سارى، تبرستان نوشته اند و در منابع اسلامى سيزدهم تير (تيرروز) را روز پرتاب تير قيد كرده اند.عاقبت «منوچهر» در جنگى سلم و تور را كشت و خود بدون رقيب جانشين فريدون شد.
•ظهور رستم و حوادث پهلوانى بعد از آن
منوچهر سردارى داشت به نام «سام» كه امير زابلستان و سيستان بود. او پدر زال و جد «رستم» پهلوان نامى ايران است و بخش عمده شاهنامه، دلاورى هاى او را دربرگرفته است. زال زر چون مو هاى سرش سفيد بود، سام اين طفل سفيدموى را به علت داشتن چنين وضعيتى نپذيرفت و او را به غارى در البرزكوه نهاد. «سيمرغ» او را در آن غار بزرگ كرد، بعد ها سام به البرزكوه رفت و او را با خود به زابلستان آورد و زال در زابلستان با «رودابه» دختر «مهراب» پادشاه كابل ازدواج كرد و در نتيجه اين وصلت «رستم» به دنيا آمد. درباره تولد رستم، فردوسى نكته اى را بيان كرده كه بسيار مهم است. چون جنين رستم در شكم رودابه بزرگ بود و تولد او مشكل بود، حكيم فردوسى در بخش زاده شدن رستم از سيمرغ چون حكيمى حاذق نام مى برد كه دستور مى دهد كه ابتدا رودابه را با مى مست گردانند تا بيهوش شود (چون در آن زمان داروى بيهوشى نبود) سپس پهلو را شكافته و رستم را از بطن مادر خارج كنند. اين عمل را سزارين مى گويند و معتقدند كه ابتدا سزار كنسول رومى به اين روش متولد شده است. در صورتى كه بايد دانست، رستم چند هزار سال قبل از سزار به اين روش به دنيا آمده است. در واقع بايد عمل سزارين را رستمينه ناميد. فردوسى در اين باب از توصيه سميرغ تا تولد رستم را به شعر مى سرايد (نخستين به مى ماه را مست كن/ز دل بيم و انديشه را پست كن)(تو بنگر كه بينادل افسون كند/ز پهلوى او بچه بيرون كند)(بيامد يكى موبد چيره دست/مر آن ماهرخ را به مى مست كرد) و اينكه چرا نام نوزاد را رستم گذاشتند اين است كه وقتى نوزاد به دنيا آمد رودابه گفت از اين غم برستم (از اين درد راحت شدم) لذا فردوسى مى گويد (به گفتا به رستم غم آمد به سر نهادند رستمش نام پسر)دلاورى هاى رستم از عهد منوچهر تا روزگار بهمن فرزند اسفنديار معروف است. در روزگار كيقباد، كيكاوس و كيخسرو از خود دلاورى ها نشان داد. زمانى كه در جست وجوى اسب خود رخش كه دزديده شده بود به شهر سمنگان رسيد او تهمينه دختر پاشاه آنجا را به زنى گرفت و از اين ازدواج سهراب متولد شد كه سرانجام در يك نبرد تن به تن زمانى كه رستم نمى دانست با فرزند خويش نبرد مى كند، او را كشت. رستم پس از آن شود تورانى ها را شكست داد. رستم دو برادر داشت به نام هاى «زواره» او در جنگ ها ياور برادر خويش، رستم بود. برادر ديگر شغاد نام داشت كه عاقبت رستم را كشت.
•از حكومت نوذر تا گرشاسب و پايان سلسله پيشدادى
طبق روايات فردوسى نوذر فرزند منوچهر چون از رسم پدر سرپيچى كرد، لشكريانش بر او شوريدند و ايران زمين در مقابل توران ضعيف شد و افراسياب تورانى به ايران لشكر  كشيد و نوذر را كشت. بعد از مرگ نوذر، زو(زاب) پسر تهماسب به پادشاهى مى رسيد. گرشاسب فرزند زو آخرين پادشاه پيشدادى است كه مجبور بود همواره جلو سپاه افراسياب ايستادگى نمايد. او آخرين پادشاه پيشدادى است. با مرگ گرشاسب، پيشداديان منقرض و كيانيان به جهاندارى مى رسند.
•كيانيان و دلاورى هاى رستم
اولين پادشاه كيانى كيقباد است و بعد از او مطابق روايات فردوسى و ديگر مورخين ايران هشت نفر ديگر بر ايران سلطنت كردند و بعد اسكندر به ايران حمله ور مى شود و كيانيان را از ميان برمى دارد. از نخستين جهاندار اين خاندان كه كيقباد است به ترتيب كيكاوس، كيخسرو، لهراسب، گشتاسب، بهمن، هماى، داراب و دارا به پادشاهى رسيدند.كلمه «كى» در اوستا «كوى» (
Kavi
) آمده كه به معنى پادشاه، امير و فرمانروا است. در شاهنامه فردوسى واژه «كى» به معنى پادشاهان كيانى است. استاد محمدجواد مشكور در كتاب ايران در عهد باستان آورده است كه «كيا» لقب پادشاهان مازندران بوده است. هنوز هم در بعضى از شهر هاى مازندران پسوند كيا در  آخر نام فاميل افراد ديده مى شود.

•كيقباد
او جد كيانيان است. به روايت اوستا از فرزندان منوچهر است. در شاهنامه آمده است كه چون تخت پادشاهى از گرشاسب خالى ماند زال نام و نشان كيقباد را كه از نسل فريدون بود از موبدان (روحانيون) پرسيد. پس رستم را نزد او به البرزكوه فرستاد و كيقباد را به پادشاهى ايران نشانيد. فردوسى از قول رستم مى گويد: قباد گزين را ز البرز كوه/ من آورده ام در ميان گروه .او شهر استخر را به پايتختى انتخاب كرد. او چهار پسر داشت كه از همه بزرگتر كيكاوس بود كه بعد از مرگ او به پادشاهى رسيد. كيقباد،  افراسياب را شكست داد و در اين جنگ ها رستم ياور او بود.
•كيكاوس (كيوس)
بعد از كيقباد، پادشاهى به پسرش «كيكاوس» رسيد. كيكاوس قصد فتح مازندران را داشت كه ناگهان سرداران و بزرگان ايران مانند طوس، كشواد، گودرز، گيو، گرگين و بهرام به كيكاوس نصيحت كردند. احسان يارشاطر در كتاب برگزيده داستان هاى شاهنامه، فصلى را به پندناپذيرى كيكاوس اختصاص داده و مى نويسد حتى نصيحت زال نيز در او موثر واقع نشد. همه به او گفتند كه: سپه را بدان سو نبايد كشيد/ ز شاهان كس اين راى فرخ نديد.فردوسى درباره خودكامگى كيكاوس چنين مى گويد: به رستم چنين گفت گودرز پير/ كه تا كرد مادر مرا سير شير، چو كاوس خودكامه اندر جهان/ نديدم كسى از كهان و مهان، خرد نيست او را نه دين و نه راى/ نه هوشش به جاى است و نه دل به جاى، تو گويى به سرش اندرون مغز نيست/ يك انديشه او همى نغز نيست.(نگاه كنيد به نام كيكاوس در دانشنامه ادب فارسى جلد يكم آسياى مركزى به سرپرستى حسن انوشه).كيكاوس نتيجه خودكامگى خود را ديد و به مازندران لشكر كشيد و اسير شد. رستم براى آزادى كيكاوس به مازندران شتافت. در اين سفر، رستم با «هفت خوان» يا هفت واقعه هولناك دست و پنجه نرم كرد و سرانجام توانست با شكست ديوان مازندران كيكاوس را به ايران زمين بازگرداند و سپس به جنگ افراسياب رفت و او را شكست داد. رستم در ضمن يكى از سفرهايش به مرز توران مى رفت كه با پسر ناشناخته خود «سهراب» روبه رو شد و در نبردى تن به تن او را كشت و چون آگاه شد كه سهراب فرزند اوست، زارى ها كرد ولى در عين حال هر دلى را بر ضد رستم به خشم مى آورد، چنانكه فردوسى گويد: يكى داستانى است پر از آب چشم/ دل نازك آيد ز رستم به خشم
منابع:
۱- شصت قرن تاريخ و تاجگذارى نوشته خان ملك يزدى، انتشارات بانك ملى ايران، تهران، اول آبان ۱۳۴۶.
۲- دانشنامه ادب فارسى جلد يكم آسياى مركزى به سرپرستى حسن انوشه، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى (معاونت امور فرهنگى)، تهران، ۱۳۷۵.
۳- نامه خسروان (نخستين نامه) نوشته جلال الدين ميرزا، انتشارات سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، زير نظر مجيد رهنما، تهران ،۱۳۵۵ تجديد نظر شده در ۱۳۶۳.
۴- گزيده داستان هاى شاهنامه، نگارش احسان يارشاطر، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران، ۱۳۵۳.
۵- شاهنامه حكيم ابوالقاسم فردوسى جلد نخست، از آغاز تا داستان سياوش به كوشش محمد دبيرسياتى، چاپ دوم، انتشارات على اكبر علمى، تهران، ۱۳۴۴.
۶- منتخب شاهنامه فردوسى به اهتمام محمد على فروغى با همكارى حبيب يغمائى، ناشر سخن گستر، تهران، ۱۳۸۰.
۷- ايران در عهد باستان، تاليف دكتر محمد جواد مشكور، انتشارات اشرفى، تهران، ۱۳۶۳.
۸- حماسه سرايى در ايران (تحقيق در كيفيت روايات ملى)، دكتر ذبيح الله صفا، چاپ سوم، انتشارات امير كبير، تهران، ۱۳۶۱.
۹- گزيده اى از شاهنامه، انتشارات وزارت آموزش و پرورش، نوشته مجيد يكتايى، تهران، ۱۳۵۰.
۱۰- دايره المعارف فارسى مصاحب سه جلد، انتشارات امير كبير و فرانكلين.


دفاع مردانه ژنرال آريو برزن نمونه اي از جانبازي ايرانيان در راه ميهن

دفاع مردانه ژنرال آريو برزن نمونه اي از جانبازي ايرانيان در راه ميهن :

بر پايه يادداشتهاي روزانه "كاليستنسCallisthenes " مورخ رسمي اسكندر، 12 اوت سال 330 پيش از ميلاد، نيروهاي اين فاتح مقدوني در پيشروي به سوي "پرسپوليس" پايتخت آن زمان ايران، در يك منطقه كوهستاني صعب العبور (دربند پارس، تكاب در كهگيلويه) با يك هنگ ارتش ايران (1000 تا 1200 نفر) به فرماندهي ژنرال «آريو برزن Ario Barzan » رو به رو و متوقف شدند و اين هنگ چندين روز مانع ادامه پيشروي ارتش دهها هزار نفري اسكندر شده بود كه مصر، بابل و شوش را قبلا تصرف و در سه جنگ، داريوش سوم را شكست و فراري داده بود. سرانجام اين هنگ با محاصره كوهها و حمله به افراد آن از ارتفاعات بالاتر از پاي درآمد و فرمانده دلير آن نيز برخاك افتاد. مورخ اسكندر نوشته است كه اگر چنين مقاومتي در گاوگاملاGaugamela (كردستان كنوني عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شكست مان قطعي بود. در "گاوگاملا" با خروج غير منتظره داريوش سوم از صحنه، واحدهاي ارتش ايران نيز كه درحال پيروز شدن بر ما بودند ؛ در پي او دست به عقب نشيني زدند و ما پيروز شديم. داريوش سوم در جهت شمال شرقي ايران فرار كرده بود و « آريو برزن » در ارتفاعات جنوب ايران و در مسير پرسپوليس به ايستادگي ادامه مي داد.
دلاوري هاي ژنرال آريو برزن، يكي از فصول تحسين برانگيز تاريخ وطن ما را تشكيل مي دهد و نمونه اي از جان گذشتگي ايراني در راه ميهن را منعكس مي كند.
آريو برزن و مردانش 90 سال پس از ايستادگي لئونيداس در برابر ارتش خشايارشا در ترموپيل، كه آن هم در ماه اوت روي داد مقاومت خود را به همان گونه در برابر اسكندر آغاز كرده بودند. اما ميان مقاومت لئونيداس و آخرين ايستادگي «آريو برزن» در اين است؛ كه يونانيان در ترموپيل، در محل برزمين افتادن لئونيداس، يك پارك و بناي ياد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته و آخرين سخنانش را بر سنگ حك كرده اند تا از او سپاسگزاري شده باشد، ولي از «آريو برزن» ما جز چند سطر ترجمه از منابع ديگران اثري در دست نيست.چرا؟. اگر به فهرست درآمدهاي توريستي يونان بنگريم خواهيم ديد كه بازديد از بناي ياد بود و گرفتن عكس در كنار مجسمه لئونيداس براي يونان هرسال ميليونها دلار درآمد گردشگري داشته است. همه گردشگران ترموپيل اين آخرين پيام لئونيداس را با خود به كشورهايشان مي برند: اي رهگذر، به مردم لاكوني ( اسپارت ) بگو كه ما در اينجا به خون خفته ايم تا وفاداريمان را به قوانين ميهن ثابت كرده باشيم( قانون اسپارت عقب نشيني سرباز را اجازه نمي داد). لئونيداس پادشاه اسپارتي ها بود كه در اوت سال 480 پيش از ميلاد، دفاع از تنگه ترموپيل در برابر حمله ارتش ايران به خاك يونان را برعهده گرفته بود.

    آريو برزن » و مردانش جان دادند تا اسكندر مقدوني از اين پلكان قدرت و عظمت بالا نرود

 

آريو برزن و مردانش جان بر كف نهادند تا پايتخت ميهنشان به دست اسكندر به اين صورت در نيايد ، اما ويرانه هاي آن هم خبر از بزرگي و عظمت و اصالت تمدن ايرانيان باستان مي دهد تمدن و فرهنگي كه رسالت پاسداري از آن تكليف بي چون و چراي هر ايراني و ايراني تبار است. تا اين ستون هاي سر به فلك كشيده كه ميراث مشترك همه ايرانيان است بر جاي باشند ، ايران هم باقي خواهد بود ــ به همان گونه كه در 13 قرن گذشته عربان ، اقوام مهاجر ماوراء آسياي مركزي ، مغولها و استعمار گران اروپايي نتوانستند آن را و فرهنگش را از ميان بردارند.

 برگرفته از سايت http://www.iranianshistoryonthisday.com

نمونه پولهایرایج ایران در تاریخ ایران

 

 

يك توماني دوره ناصر الدين شاه قاجار  معادل 2.300.000ريال امروز

پنج ريالي دوره رضا شاه پهلوي  معادل 389.000ريال امروز

پنج ريالي دوره رضا شاه پهلوي  معادل 389.000ريال امروز

ده ريالي دوره رضا شاه پهلوي معادل 771.000ريال امروز

ده ريالي دوره رضا شاه پهلوي معادل 771.000ريال امروز

بيست ريالي دوره رضا شاه پهلوي  معادل 1.542.000ريال امروز

بيست ريالي دوره رضا شاه پهلوي معادل 1.542.000ريال امروز

صد ريالي دوره رضا شاه پهلوي معادل 7.714.000ريال امروز

صد ريالي دوره رضا شاه پهلوي معادل 7.714.000ريال امروز

پانصد ريالي دوره رضا شاه پهلوي معادل 38.570.000ريال امروز

پانصد ريالي دوره رضا شاه پهلوي معادل 38.570.000ريال امروز

ارزش معادل به نسبت دستمزد كارگر ساده آن دوران با كارگر روزي 80.000 ريال امروز محاسبه گرديده

تسخير و غارت كاخ مداين توسط اعراب و سرنوشت فرش بهارستان

تسخير و غارت كاخ مداين توسط اعراب و سرنوشت فرش بهارستان

بالاخره سپاه اعراب در سال 14 هجري پس از تسخير ساحل چپ فرات ، در محل قادسيه به سرداري سعد بن ابي وقاص ، ايرانيان را كه تحت فرمان رستم پسر فرخزاد بودند ، شكست دادند و درفش كاويان ، يعني پرچم ملي ايرانيان را به غنيمت بردند .

دو سال بعد ، يعني در سال 16 هجري ، مداين ، پايتخت ساسانيان ، به تصرف اعراب درآمد . اعراب طبق معمول به غارت پرداختند . به هر يك از 60.000 عربي كه در اين نبرد شركت داشتند 12000 دينار رسيد و از جمله غنايم اين جنگ ، فرش بزرگ و بي نظيري بود كه آنرا بهارستان مي خواندند .

وصف مداين و فرش بهارستان :

مولف حبيب السير در اين مورد چنين مي نويسد : « چون سعد از فرار يزدجرد وقوف يافت ، به دل جمع و خاطر مطمئن به مداين درآمده نظر بر آن قصور منقش و منيع و ايوانهاي دلكش رفيع انداخت و آن اموال لاتعد و لاتخصي و اجناس بيحد و قياس ديد ، زبان به حمد مهيمن منان ، گردان ساخت و ضبط غنايم را به عهده عمر بن مقرن مزني كرده آن مقدار اشياء نفيسه و اقمشه ظريفه و اواني نقره و طلاو فرش و بساطهاي گرانبها به دست آمد كه وصف آن با مداد و قلم و دست ميسر نباشد و از آن جمله فرشي بود ابريشمي 60 گز در 60 گز كه اطراف آن به زمرد آراسته بود . و 18 ارش از آن فرش به جواهرات غير مكرر تزيين داشت ، چنانچه  ده ارش از زمرد سبز بود و ده ارش از بلور سفيد و ده ارش از ياقوت سرخ و ده ارش از ياقوت كبود و ده ارش از ياقوت زرد . و در حواشي و جوانبش ، انواع گلستانها و گلها و درختان از جواهرات آبدار و گوهرهاي شاهوار بافته بود و آن را بهارستان نام نهاده . و ملوك عجم در فصل زمستان آن فرش را گسترانيده ، مجلس عشرت مي آراست و ميان زمستان را اولين ايام بهار مي پنداشتند .

القصه سعد از آن غنايم خمس جدا كرد ، نهصد شتر جهت حمل آن ترتيب نموده و به مدينه فرستاد و مابقي را بر شصت هزار سپاه عرب تقسيم نمود . به دست هر سواري 12 هزار دينار رسيد و چون اموال خمس و خبر فتح مداين ، به مدينه رسيد ، عمر بسيار هيجان زده و خوشحال گشته و آن امول را بخش كرد ، و فرش بهارستان را كه به محض رويت موجب نشاط و انبساط خاظر ميگشت ، قطعه قطعه كرده و بين مسلمين تقسيم نمود ، به روايتي تكه اي از آن كه نصيب علي ابن ابيطالب گشته بود توسط آن جناب به بيست هزار دينار فروخته شد .»

اعراب در تيسفون غنايم فراواني به دست آوردند كه عبارت بود از مقادير زيادي ظروف طلا و نقره مزين به صورت انسان و حيوان و سنگهاي قيمتي ، پارچه هاي ابريشمي ، زربفت ، قاليهاي زيبا و بسيار گرانبها ، بردگان بسيار از زن و مرد و اسلحه و اموال فراوان ديگر .

شهر تيسفون  ويران ، غارت و سوزانده شد و ديگر در هيچ عهدي احياء نگشت ، بخشي از ساكنان شهر كه نتوانسته بودند فرار كنند ، كشته شدند و زنان و مردان زيبا روي ايراني اسير و به بردگي برده شدند .

سطح فرهنگ و تربيت سپاهيان عرب و حتي سرداران بزرگ ايشان ، به قدري نازل بود كه از درك ارزش اشيائي كه با چنان هنرمندي و چيره دستي ساخته شده بود ، عاجز بودند و طبق سوره مربوطه غنايم را تقسيم كردند . بدين ترتيب كه ظروف زيباي طلا و نقره كه از لحاظ هنري بي بديل بودند ، ذوب كردند و به شمش مبدل ساخته و پارچه هاي زربفت و زيبا را قطعه قطعه كردند .

تصرف پايتخت ساسانيان و ويران شدن آن به دست تازيان تاثير شديد و بسيار بدي در مردم ايران كرد و اندك اندك ايرانيان فهميدند كه حمله اعراب نه فقط غارت اموال و نفوس آنان و بلكه غارت و فرهنگ و تمدن درخشان ايراني مي باشد .

اطرافيان يزد گرد در مقام گردآوري قوا برآمدند ولي فكر تجزيه طلبي سران نظامي نمي گذاشت كه به نداي شاه پاسخ مساعد بدهند .

يكي از آثار شوم و بسيار زيان بخش حمله اعراب به ايران ، محو آثار علمي و ادبي اين مرز و بوم بود . اعراب جاهل كليه كتب علمي و ادبي را ، به عنوان آثار و يادگارهاي كفر و زندقه از بين بردند ، سعد وقاص پس از فتح پارس و تسخير مداين و دست يافتن به كتابخانه ها و منابع فرهنگي ايران ، از عمر خليفه وقت كسب تكليف نمود ، خليفه در جواب نوشت :« كتابها را در آب بريزيد زيرا اگر در آنها راهنمايي باشد با هدايت خدا و قران از آن بي نيازيم و اگر متضمن گمراهي است ، وجود آنها لازم نيست ، كتاب خدا براي ما كافيست .»

پس از وصول اين دستور سعد وقاص و ديگران حاصل صدها سال مطالعه و تحقيق ملل شرق نزديك را به دست آب و آتش سپردند .

در اثر غنايم فراواني كه پس از تسخير مداين به مدينه فرستاده شد ، اعراب بيشتري به طمع غارت و چپاول بسيج و راهي ولايات ايران شدند ، اندكي بعد سراسر خوزستان به تسخير تازيان درآمد ، يزدگرد پادشاه ساساني براي نجات قسمت شرقي ايران به جمع قوا پرداخت و سرانجام در حدود نهاوند بين طرفين جنگ سختي درگرفت كه به پيروزي اعراب منجر گشت . اعراب فتح نهاوند را كه اهميت فراواني براي آنها داشت فتح الفتوح مي خوانند  

وضعیت لشکر اسکندر و داریوش

وضعیت لشکر اسکندر و داریوش


سواره نظام، بخش کوچکترلشکر اسکندر بود.

در بهار سال 334 قبل از میلاد، قشون پارمنیون (Parmenion) از افسران مورد اعتماد مقدونیان هنگام پادشاهی فیلیپ دوم (Philip II) و حامی بزرگ اسکندر، از داردانل (Dardanel) عبور کردند و ایرانیان از همان روزهای اول نتوانستند در برابر او از خود مقاومت منظمی نشان دهند. اسکندر پس از آنکه در ایلیون پیاده شد، استقلال این شهر را اعلام کرد و آنرا از پرداخت خراج به ایرانیان معاف داشت و سپس راه خود را پیش گرفت و به قوای اصلی ملحق شد.

قشون اسکندر از لحاظ عده زیاد نبود و از سی هزار پیاده و پنج هزار سواره تشکیل شده بود. که از این عده نه هزار نفر شش جناح را به وجود می آوردند و سه هزار نفر آنها سه دسته پیاده مسلح به اسلحه های میان وزن بودند. یکی از این دسته ها آگما نام داشت که گارد مخصوص اسکندر بود. پیاده های یونانی بطور تخمینی از دوازده هزار نفر تشکیل می شدند که شامل متحدین و مزدوران بودند. سایر قسمت های پیاده مرکب بود از دسته های مسلح به اسلحه سبک. پر ارزش تر از همه آنها کمان داران جزیره کرت (Crete) بودند.

سواره نظام از هشت دسته سنگین اسلحه شامل یاران پادشاه که از نجبا بودند و دسته سواره نظام فسال (Fesal) و سایر دسته های نسبتآ کوچک تشکیل می گردید. علاوه بر اینها اسکندر با خود حدود یکصد و شصت فروند کشتی به همراه آورده بود. به دنبال قشون عراده ها حرکت میکرد. در قشون اسکندر عملیات محاصره بسیار خوب انجام می شد و بنابراین در معیت عراده ها انواع ماشین های محاصره و دسته های مخصوصی که برای اینکار اختصاص داده بودند، حرکت می کرد.

ستاد فرماندهی ارتش عبارت بود از یک عده نزدیکان و دوستان مورد اعتماد پادشاه که به فنون جنگی کاملآ آشنا بودند. در میان این عده افراد برجسته ای وجود داشتند که بعدها در تاریخ آسیا نقش مهمی را ایفا کردند. لازم است در اینجا به وضع مرتب و نظم امور ستاد نیز اشاره شود. در این لشکر کشی روزانه کلیه وقایع ثبت می شد و همین یادداشت ها بعدعا پایه و اساس شرح لشکر کشی های اسکندر قرار گرفت.

حسن تهیه مقدمات لشکرکشی گواهی می دهد که اسکندر نقشه های وسیع جنگی داشته است، هر چند که این پادشاه جوان مقدونی در اولین مرحله فعالیت خود شاید تصور اینکه ممکن است بتواند حکومت ایران را در آن زمان مغلوب سازد و بر دنیا تسلط پیدا کند را محال می دانسته است … اما در اولین نبردی که در گرفت ضعف و ناتوانی حکومت هخامنشیان و در مقابل امکان فتوحات بعدی برای اسکندر آشکار گردید.

در مقابل ارتش کثیر داریوش سوم از عناصر و افراد مختلف تشکیل شده بود که از لحاظ نطامی ارزش آنان برابر نبود. انضباط، فوق العاده ضعیف بود و آن اراده و ایمانی که ارتش قلیل تعلیم یافته و مجرب اسکندر برای وصل به فتح و پیروزی در دل داشتند، در ارتش داریوش وجود نداشت. از شرحی که هرودوت در باره ارتش خشایارشا بیان داشته معلوم می شود که پایه و اساس این ارتش را پیاده نظام و افراد داوطلب ایلاتی تشکیل می داده ولی سواره نظام اهمیت فوق العاده ای داشته است.

داریوش سوم برای اینکه با روش جنگجویان یونانی ارتش خود را هماهنگ نماید سعی می کرد که یک پیاده نظام منظم به وجود بیاورد و او قبل از همه چیز به مزدوران یونانی، که تعداد آنها چندان هم کم نبود، اتکا داشت و فرمانده بسیار لایقی بنام ممنون (Memnon) آن سپاه را رهبری می کرد.

آمار کلی ارتش داریوش معلوم نیست و فقط می توان حدس زد که عده افراد آن از سپاهیان اسکندر کمتر نبوده است.

کتيبه سازمان ملل کوروش کبير

 کتيبه سازمان ملل کوروش کبير 

خداوند کشور را از دشمن خشکسالی و دروغ محفوظ دارد

منشور آزادي نوع بشر کوروش کبير بي ترديد جزء بزرگترين افتخارات آرياييها و سرزمين ايران مي باشد چرا که روحيه خداجويي؛آزادگي و عدالت خواهي ايرانيان را در بيش از ۲۵۰۰سال پيش از زبان سردار بزرگ خويش به جهانيان اعلام مي نمايد .آن هم در زماني که جنگ و خون ريزي وظلم واستثمار يکديگردر ميان اقوام وحشي و متمدن آنروز امري رايج و عادي بشمار مي آمد و تمدن بشري هنوز مراحل تکامل خود را کامل طي نکرده بود و در اواخر عصر آهن بسر مي برد و بيان گفتارهايي که بي ترديد هنوز درهمين سرزمين ايران تازه و نو بشمار مي آيد و راه گشاي بسياري از مشکلات امروز ايران مي باشد در۲۵قرن پيش جاي شگفتي و تفکر بسيار دارد آيا مي توان گفت نياکان ما از ديد فرهنگ وتمدن در آن زمان به جايگاهي رسيدن که امروز ما حسرت آنرا مي خوريم و راه درازي را براي رسيدن به آن در پيش رو داريم؟احترام به عقايد ديگران ؛آزادي اديان و حق انتخاب حکومت رادر جامعه امروز ايران مي توان پيدا کرد؟ دادگاه هاي امروزمان که با رشوه و بي لياقتي حکم بي دادگاه را پيدا کرده و کجاست کوروشي که داد مظلوم را از ظالم بگيرد.در۲۵۰۰سال پيش از زبان کوروش برده داري در شرايطي از ميان جوامع ايراني بر مي افتد که حتي ۱۰۰۰سال بعد از آن در کتاب آخرين و کاملترين دين الهي شاهد قوانين متعددي راجع به آن هستيم!!!(من براي دين اسلام احترام بسياري قائل هستم ولي هرگز اين موضوع برايم روشن نشد) . دنياي استعمارگر امروز که با استثمار نوين خود ملل جهان سوم را به بي گاري مي گيرد اگرکوروشي مقتدر را در برابر خود مي ديد ديگر شاهد فقر و گرسنگي در جهان بوديم. ابرقدرت امروز جهان مانند لات بي سرو پا و قمه کشي مي ماند که هر کسي را که بخواهد در هر کجاي دنيا مورد زور و ستم قرار مي دهد و انتقام بي لياقتي خود را ازخون ديگر ملل مي گيرد .و هر کسي که با او نباشد و حتي در برابر خواسته هايش سکوت کند دشمن خود مي شمارد غافل از اينکه هر قدرتي را پاياني است .منشور آزادي کوروش نشان کاملي است از شايستگي و لياقت نژاد ايراني.فراموش نکنيم ايران سزاوار آنست که سرفراز بماند.

 

 متن کتیبه کوروش کبیر 

اينک که به ياری مزدا تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد دين و آئين و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زير دستان من دين و آئين و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم يا ملتهای ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند.

من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملتی تحميل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند يا ننمايد و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.

من تا روزی که پادشاه ايران هستم نخواهم گذاشت کسی به ديگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت وبه او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.

من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگری را به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايد و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی ديگری را به بيگاری بگيرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.

من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دينی را که ميل دارد بپرستد و در هر نقطه کخ ميل دارد سکونت کند مشروط بر اينکه در آنجا حق کسی را غصب ننمايد و هر شغل را که ميل دارد پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو که مايل است به مصرف برساند مشروط بر اينکه لطمه به حقوق ديگران نزند.

من اعلام می کنم که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هيچ کس را نبايد به مناسبت تقصيری که يکی از خويشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و بر عکس به کای ممنوع است و اگر يک فرد از خانواده يا طايفه ای مرتکب تقصير می شود فقط مقصر بايد مجازات گردد نه ديگران.

من تا روزی که به ياری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان به عنوان غلام و کنيز بفروشند و حکام و زير دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و کنيز بشوند و رسم بردگی بايد به کلی از جهان برافتد.

از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ايران و بابل و ملتهای ممالک اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند.

 

 

 

تصویر بازسازی شده از مقبره کوروش کبیر در پاسارگاد

 

كاوشي در پيشينه تاريخي چهارشنبه سوري

 

كاوشي در پيشينه تاريخي چهارشنبه سوري

 

 

 

يکی از آئينهای سالانه ايرانيان چهارشنبه سوری يا به عبارتی ديگر چارشنبه سوری است. ايرانيان آخرين سه شنبه سال خورشيدی را با بر افروختن آتش و پريدن از روی آن به استقبال نوروز می روند.
مردم در اين روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهايشان مراسمی را برگزار می کنند که ريشه اش به قرن ها پيش باز می گردد.
قاشق زنی، آجيل مشکل گشا، پريدن از روی آتش، فالگوش ايستادن و... از مراسم اصلی شب چهارشنبه سوری است.
ظاهرا مراسم چهارشنبه سوری برگرفته از آئينهای کهن ايرانيان است که همچنان در ميان آنها و با اشکال ديگر در ميان باقی بازماندگان اقوام آريائی رواج دارد.
اما دکتر کورش نيکنام موبد زرتشتی و پژوهشگر در آداب و سنن ايران باستان، عقيده دارد که چهارشنبه سوری هيچ ارتباطی با ايران باستان و زرتشتيان ندارد و شکل گيری اين مراسم را پس از حمله اعراب به ايران می داند.
دکتر نيکنام در اين باره می گويد:"ما زرتشتيان در کوچه ها آتش روشن نمی کنيم و پريدن از روی آتش را زشت می دانيم.
"در گاه شماری ايران باستان و زرتشتيان اصلأ هفته وجود ندارد. ما در ايران باستان هفت روز هفته نداشتيم. شنبه و يکشنبه و... بعد از تسلط اعراب به فرهنگ ايران وارد شد. بنابراين اينکه ما شب چهارشنبه ای را جشن بگيريم( چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده ) خودش گويای اين هست که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ايران مرسوم شد."
"ما پيش از تسلط اعراب بر ايران هر ماه را به سی روز تقسيم می کرديم. و برای هر روز هم اسمی داشتيم . هرمز روز، بهمن روز،..."
"برای ما سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه ( يا هر چهار سال ۶ روز اضافه ). ما در اين پنج روز آتش روشن می کرديم تا روح نياکانمان را به خانه هايمان دعوت کنيم."
"بنابراين، اين آتش چهارشنبه سوری بازمانده آن آتش افروزی ۵ روز آخر سال در ايران باستان است و زرتشتيان به احتمال زياد برای اينکه اين سنت از بين نرود، نحسی چهارشنبه را بهانه کردند و اين جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوری."
گرد آوردن بوته، گيراندن و پريدن از روی آن و گفتن عبارت "زردی من از تو، سرخی تو از من" شايد مهمترين اصل شب چهارشنبه سوری است. هر چند که در سالهای اخير متاسفانه اين رسم شيرين جايش را به ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است.
انداختن چادر بر سر و زدن قاشق برهم از ديگر رسوم اين شب است. معمولا جوانترها با انداختن چادری بر سر به در خانه همسايه ها رفته و با قاشق زدن، از آنها شيرينی يا مشتی آجيل می گيرند.
خوردن آجيل مشکل گشا که بی شباهت به آجيل شب يلدا نيست، از اصول چهارشنبه سوری است. که مردم با نيت دست يافتن به حاجتشان و يا رفع مشکلشان اين آجيل را می خورند.
در اواخر سلطنت سلسله قاجار در تهران در ميدان ارک توپی به نام " توپ مروارید" وجود داشت که در شبهای چهارشنبه سوری اطرافش مملو از دخترانی بود که در آرزوی پيدا کردن شوهر بودند.
آنها در اين شب به بالا اين توپ قديمی می رفتند و برای بر آورده شده حاجتشان بر روی اين توپ آرزو می کردند.
اصفهان: آتش افروختن در معابر، کوزه شکستن، فالگوش؛ گره گشائی و غيره کاملا متداول است.
مشهد: گره گشائی؛ آتش افروختن؛ کوزه شکستن و آتش بازی متداول است و علاوه بر آن در هر خانه يکی دو تير تفنگ می اندازند.
زنجان: آتش افروختن؛ فالگوش و کوزه شکستن متداول است. در مراسم کوزه شکستن در زنجان، پولی با آب در کوزه می اندازند و از بام به زير می افکنند.
ديگر از رسوم مردم اين شهر در چهارشنبه سوری اين که دخترانی را که می خواهند زودتر شوهر بدهند به آب انبار می برند و هفت گره بر جامه ايشان می زنند و پسران نابالغ بايد اين گره ها را بگشايند.
تبريز: آجيل و ميوه خشک از ضروريات است و ديگر اينکه در اين شب مردم از بام خانه ها بر سر عابرين آب می ريزند.
اروميه: شب جهارشنبه سوری بر بام خانه ها می روند و کجاوه ای را که زينت کرده و آرايش داده با طناب از بام به سطح خانه فرود می آورند و می گويند:" بکش که حق مرادت را بدهد." کسی که در خانه است مکلف است که در آن کجاوه شيرنی و آجيل بريزد وپس از آنکه در آن چيزی ريختند آن را بالا کشيده و به بام خانه ديگری می برند.

 

منبع: http://www.bbc.co.uk/persian/arts/st...nbesoory.shtml

دختران محمد رضا شاه پهلوي

 

دختران محمد رضا شاه پهلوي

 

 

 

 

 

 

محمدرضا شاه پهلوي در خلال ازدواجهاي خود داراي 3 دختر به نامهاي شهناز، فرحناز و ليلا شد. شهناز از ازدواج اول او و فرحناز و ليلا از ازدواج سوم او بودند.آنها به دليل سن و سال پايين و حضور عمه‌هاي قدرتمند چندان مجالي براي عرض اندام در دربار نيافتند. تولد شهناز پهلوي (در آبان سال 1319ش) با خشم و ناراحتي خاندان پهلوي توأم شد. چرا كه اين خانواده براي به دنيا آمدن فرزند پسري كه جانشين و وليعهد محمدرضا پهلوي باشد نقشه‌ها كشيده بودند. در اين ميان رضاشاه، بزرگ خانواده پهلوي، كسي كه در تمام مدت حضور ملكه فوزيه در ايران سعي كرده بود با توجهات ويژه دل او را به دست آورد، پس از شنيدن اين خبر خشمگين شد و از فرط عصبانيت تمام وسايل روي ميز دفترش را با عصا به پايين پرت كرد! او از آن زمان كمتر به فوزيه توجه كرد و اعضاي خانواده پهلوي علي‌الخصوص تاج‌الملوك از در ناسازگاري با فوزيه برآمدند. تا اينكه فوزيه ايران را ترك نمود و سال بعد به دليل پافشاري فوزيه، دربار ايران ناچار شد طلاق او را صادر كند. (1326) از اين پس شهناز كه از يك سو از محبت مادر جدا شده بود و از سوي ديگر پدر را به دليل مشغله و خوشگذراني در كنار خود نداشت تنها شد. روابط او با عمه‌ها و مادربزرگش چندان گرم نبود. چرا كه از يك طرف آنها را براي رفتن مادرش مقصر مي‌دانست و از طرف ديگر از همان ابتداي تولد از آنها محبتي نديده بود. در نهايت به دليل دلتنگي‌هاي شهناز قرار شد كه جهت تحصيل به يك مدرسه و سپس كالجي در اروپا فرستاده شود. او از سن ده سالگي با ثريا به عنوان نامادري روبه رو گشت، با تمام تلاشهاي ثريا هرگز با او از در دوستي درنيامد ، تنها پس از كودتاي 1332 حاضر به بازگشت به ايران شد. اندكي بعد به خواست شاه در سال 1335 به عقد اردشير زاهدي پسر فضل‌الله زاهدي عامل كودتاي 1332 درآمد. پس از به دنيا آمدن تنها فرزندشان مهناز در سال 1337، به سبب عياشي اردشير زاهدي، شهناز شاهزاده تنهاي دربار به تنگ آمده و تنها با دخترش در حصارك ساكن گشت و به تدريج به مواد مخدر (ال. اس. دي) روي ‌آورد. وي در سال 1343ش پس از فوت سرلشكر فضل‌الله زاهدي از اردشير زاهدي جدا شد و به زندگي هيپي‌گري و كولي‌وار رو آورد. پس از مدتي به سويس رفت. در آنجا با خسرو جهانباني فرزند سپهبد جهانباني كه مشغول تحصيل در رشته نقاشي و يك هيپي تمام عيار بود آشنا گشت و اندكي بعد بدون اجازه دربار با او ازدواج كرد. وي سالها پس از به دنيا آمدن دختر دوم فوزيه و پسرش كيخسرو در آنجا ‌ماند تا اينكه به وساطت فرح ديبا بخشيده شده و به ايران آمد. شهناز پيش از انقلاب به مذهب رو آورد و نام خود را به هاجر تغيير داد. وي از آن به بعد با روسري در مجالس خصوصي شركت مي‌كرد. شاه در روزهاي آخر حيات مايملك خود را بين فرزندانش تقسيم كرد به ميزان هشت درصد از ارث خود را به شهناز بخشيد و دو درصد را به فرزندش (مهناز) داد و جمعاً ده درصد از ارث شاه به آنها رسيد. ولي شهناز كه پس از فوت پدرش به تقسيم‌بندي ارث واقف شد و دانست كه به او حدود هفت درصد كمتر از فرحناز و ليلا داده‌اند به دادگاه فرانسه شكايت برد. مع ذلك با همان ميزان هشت درصد صاحب پول و ملك زيادي شد كه خود شوهر و فرزندانش بتوانند به راحتي در پاريس زندگي كنند. او از سياست به كلي دور بود و راحتي خود را در آزادي از قيودات دربار و سياست و توطئه‌بازي به شمار مي‌آورد.

فرحناز دختر دوم محمدرضاشاه در سال 1341 (اسفند ماه) به دنيا آمد. در ابتدا تحت تعليم مربي سويسي به آموختن زبان فرانسه مشغول شد و سپس در دبستاني در جنب قصر نياوران كه براي خانواده پهلوي و پاره‌اي از رجال بنا شده بود به تحصيل پرداخت. شانزده ساله بود كه به دليل انقلاب اسلامي ناچار به ترك ايران شد، و در امريكا مشغول به تحصيل گشت. او با سرمايه هنگفتي كه از 15% ارثيه پدرش به دست آورد، سهامدار چند مؤسسه و كارخانه بزرگ امريكا گشت و اكنون به حال تجرد در آمريكا زندگي مي‌كند. روابط او با عليرضا برادر كوچكترش بهتر از ساير خواهر و برادرها بود.

ليلا سومين دختر محمدرضا پهلوي و آخرين فرزند او و فرح پهلوي است كه درسال 1349 (فروردين) در كاخ نياوران به دنيا آمد و تحت تربيت معلم و دايه سويسي قرار گرفت. هشت ساله بود كه با والدينش به حالت تبعيد از ايران خارج شد و در طول دوران دربه دري همراه پدر و مادر بود. ده ساله شده بود كه در قاهره در يك مدرسه امريكايي نامنويسي كرد و مدتي بعد براي آنكه ناظر مرگ پدر نباشد راهي اسكندريه شد در آنجا بود كه خبر مرگ پدر را شنيد و به امريكا رفت. او به ناچار تا مدتها مجبور به دوري از مادر بود. وي با وجود داشتن تحصيلات عاليه در رشته ادبيات تطبيقي به شدت افسرده بود و از سردردهاي شديد ميگرن و دردهاي عضلاني رنج مي‌برد. همين امر باعث شده بود كه گوشه عزلت گزيند و در جمع دوستان حاضر نشود. شكست عشقي او آخرين قطره از اين جام بود كه او را لبريز ساخت و در 31 سالگي دست به خودكشي زد. علت مرگ او را استعمال بيش از حد قرصهاي مسكن و داروهاي قوي بيان كرده‌اند. او در سال 1988 م در كنار قبر مادربزرگش در پاريس دفن شد

وضعیت مذهب در دوران هخامنشیان

وضعیت مذهب در دوران هخامنشیان


زردشت پیامبر

دولت هخامنشیان وارث تمدن های قدیم آسیا بود. در واقع مرکز این حکومت در بین النهرین و عیلام و سوریه قرار داشت و همین موضوع از بسیاری جهات کیفیت فرهنگ و تمدن هخامنشیان را معلوم می دارد.

دین در دولت هخامنشیان مانند کلیه دولتهای باستانی شرقی، نقش مهمی را ایفا میکرد. ضمن آنکه دولت هخامنشیان که ملت های مختلفی با آداب و سنن و عادات گوناگون جزو آن در آمده بودند، از لحاظ فرهنگی و اقتصادی پایه چندان محکمی نداشت و بنابراین امکان وجود یک سیستم مذهبی روشن در چنین شرایطی دشوار بود. در ایالتهای مختلف عقاید مذهبی بطور متعدد جلوه گر میشد که با آداب و عقاید موروثی هر کشوری ارتباط داشت.

وضع دشوار سیاسی دولت و قبایل مختلفی که تحت تسلط وی بودند و هم چنین وسعت اراضی کشور و اختلاف شرایط محلی، در انتخاب روش سیاست مذهبی هخامنشیان تاثیر فراوان داشت. پیروان مذهب قدیم ایران، یعنی مذهب اهورمزردا همان هخامنشیان اولیه، در بابل و فلسطین و مصر و آسیای صغیر، سنن و مذاهب محلی را پذیرفته و از آن پشتیبانی می کردند. فعالیت های کورش، کمبوجیه (پیش از بروز شورش در مصر) و همچنین داریوش اول شاهد صادق این مطالب است.

… خشایارشای اول از ترس بروز تجزیه کشورهای تحت استیلای خود در تضعیف مذاهب محلی اقدام و مذهب اهورمزدا آرتا را جانشین مذاهب مذکور ساخت. در این مذهب پاکی و بی گناهی اهمیت فوق العاده ای داشت. البته این موضوع به تاسیس عقیده یکتا پرستی که هنوز در آن مرحله از پیشرفت جامعه امکان پذیر نبود دلالت نداشت و هم چنین بر امحای کامل سایر خدایان معابد ایران نیز حکایت نمی کرد.

در این رابطه داریوش اول که پیوسته به اهورمزدا متوسل می شد و او را به اسم می نامید و دروغ را مخالف و مباین عقیده حقیقی خود به اهورمزدا می دانست، با همه این اوصاف از خدایان دیگر نیز یاد می کرد. اردشیر دوم در تمام قلمرو سلطنت خود موازی مذهب اهورمزدا، مذهب خدایان آناهیتا و میترا را نیز بوجود آورد. بطوری که از آناهیتا و میترا در کتیبه اردشیر سوم هم نام برده شده است.

مذاهب محلی و قدیم نیز به همان وضع وجود داشتند و به کار خود ادامه می دادند. به این ترتیب در دوره هخامنشیان با وجود یک مذهب رسمی و یک - وگاهی چند - خدای اصلی، که به وسیله روحانیون مغ ها حمایت می شد و بر اساس عقاید باستانی ایران پایه گذاری گردیده بود، عقاید مختلف دیگری هم وجود داشت.

اما پس از گذشت زمان مذهب رسمی بطور قطع به شکل یک دین در آمد که در تاریخ به نام “آیین زردشت” معروف است